نکته دان
اینم فقط بخاطر سمانه خانم گل گلاب![]()
کلاغ و طوطي هر دو سياه و زشت آفريده شدند طوطي شکايت
کرد و خداوند او را زيبا کرد ولي کلاغ گفت : هر چه از
دوست رسد نيکوست و نتيجه آن شد که مي بيني .طوطي هميشه
در قفس کلاغ هميشه آزاد!
هيتلر به ناپلئون ميگه ما براي شرف ميجنگيم ولي شما
براي پول ميجنگيد ناپلئون ميگه هر کي براي هر چي
نداره ميجنگ!
می دونم خیلی خوشحالی اصلا قابلی نداره ![]()
راستی اگر میخوای با متنهای من بیشتر آشنا بشی یه سر به این پست بزن انار بانو منتظرتم![]()
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 11:33 توسط : مرز
عید عید عید
امشب٬ نه ولی فردا شب٬ شب عید
عید مولای جهان است فردا
این عید به همتون مبارک باشه
و ایام به کامتون مثه عسل شیرین
دوستدارتان مرز![]()
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:28 توسط : مرز
سلام آقا جان
به نام هستي بخش هر چه هست و بود و خواهد بود
سلام
دوباره سلام
و باز هم مثل هميشه سلام
اما چه سلامي
سلامي که از دل بر نمي خيزد و در سکوت پاسخي که هرگز به گوش جان نشنيده, گم مي شود.
آقاجان سلام
خواستم تا دوباره حرف هاي دلم, اين اشک هاي سرزده را براي تو به رشته تحرير در آورم. خواستم تا
قصه دنباله دار تنهايي ام را دوباره برايت بخوانم. خواستم با تو سخن بگويم.
اما
اما
اما
چه بگويم؟
چه دارم که بگويم؟
چگونه بگويم حال آنکه پشت به تو کرده ام و حرفهايت را نشنيده گرفتم.
خواستم از غربت خاک بگويم, ديدم تو از همه غريب تري.
خواستم از تنهايي آلاله ها بگويم, ديدم تو تنهاتريني.
خواستم از بد عهدي زمانه بگويم, ديدم تو بيش از هر کس رنج عهد شکسته و بي وفايي يار کشيده اي.
اصلا خواستم بگويم: «همه هست آرزويم که ببينم از تو رويي», اما ديدم تو هميشه بودي و من نديدمت.
نخواستم که ببينمت. نديدمت ديروز و امروز و همه روز با آنکه کنارم بودي و اشک مي ريختي و پيشاني
بر خاک مي نهادي به طلب غفران بر بنده اي که هيچ جز به هواي نفس خود نمي خواست. ابرهاي تيره
شک و ترديد برفراز آسمان دلم حجاب خورشيد تو بودند. کاش اين ابرها به باران يقين بدل شوند و ببارند
بر اين دشت نگاه و تطهير کنند چشمانم را.
تو خود حجاب خودي حافظ از ميان بر خيز
خواستم بگويم: «يوسف من! پس کي از چاه غيبت در مي آيي تا يعقوبستان چشمهامان را روشني بخشي؟
بي تو زمين تنگ است و آسمان دلتنگ. بي تو گلهاي سجاده پژمرده مي شوند. بي تو ديگر عطر سيب هم
چنگي به دل نمي زند. بي تو طعم تلخ بي تو بودن را مي چشيم. پس بيا, بيا, بيا از پشت زمان ها, از
لابلاي قرون, از سابقه تاريخ, از کنار برکه آرزوها. بيا و شکوه مشرقيت را به تماشا بگذار. بيا و باغ
مبهوت خاکيان را پر از تجلي کن. بيا بيا بيا.....!»
پر کردم خودم را از خواهش آمدنت اما ديدم:
مي طلبم تو را حال آنکه قلبم, به ناله الغوث تو نمي تپد و ذره ذره وجودم, فرياد العجل ات نيست.
مي طلبم تو را حال آنکه نواي نداي ادرکني ات, در سينه ام گم کردم و هر بار نشنيده گرفتم, فرياد هل
من ناصر ينصرني ات را.
مي طلبم تو را حال آنکه چشمانم را جز به افق انتظار تو به هر سو دوختم و زبانم هر بار, جز به رضاي
تو سخن گفت.
ما منتظر تو نيستيم آقاجان تنها همه انتظار داريم از تو
**** *** ***
شب هنوز در تداوم است و روزگار هنوز گرفتار خشم خدا. ثانيه ها دوان دوان ما را به سمت لحظه
ديدار نزديک مي کنند و ما هنوز رخت ترس و ترديد و تعلق از تن به در نکرده ايم و خانه دل جارو نزده
ايم براي پذيرايي از ميهمان. مي دانم که در راهي و مي آيي. هر بار که پايان انتظارت را در خويش
مرور مي کنم, طلوع رخسارت را مي بينم در حجم بي پاياني از نور. کاش چشم هاي هرزه ام آن روز,
طاقت تماشاي عشق و عدالت را داشته باشد. کاش بيدار شوم امروز, از اين همه خواب.
**** *** ***
گل من! دل من! اين روزها موسم حج است و مکه در تکاپوي غريبي, ميزبان ميهمانان خداست. همه
آمده اند تا به رسم ابراهيم گرد کعبه به طواف آيند. اما اين کعبه تنها سنگيست تا راه گم نشود. کعبه
راستين تويي که هستي بر مدار تو مي چرخد. و مگر نه اين است که دنيا به بقاي تو باقيست و خلق به
برکت حضور تو روزي مي خورند. پس چرا با اين همه هنوز غريبه ام با تو .....؟
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برون در چه کردي؟ که درون خانه آيي
وا اسفا که اين همه از غفلت است.
آه از اين غفلت
واي از اين غفلت
واي از آن لحظه که در غفلتم و تو اشک مي ريزي بر من.
کاش قدر اشکهايت را مي دانستم.
کاش!
**** *** ***
عزيز! هزار رکعت نياز نذر ناز نگاهت. بنده اي هستم دستم تهي از طاعت و پشتم خميده از معصيت.
عهد کرده بودم ديگر هيچ از تو نخواهم. هيچ. اما مگر مي شود. سرا پا خواهشم و طالب ديدار. با آنکه
شک دارم که تا پايان با تو مي مانم يا بر تو, اما هنوز منتظرم تا در تخيل يخ بسته خويش, درياي الماس
وجودت را به تماشا بنشينم. مي دانم که مي آيي. اين را نسيم سر گلدسته سرو فرياد زده است و شکوفه ها
باور کرده اند. تو مي آيي و بشريت فرسوده فراق خود را در انتظار دو رکعت نماز در پيشگاهت نگه
نمي داري. تو مي آيي تا سر بر شانه هايت بگذاريم و بغضهاي در گلو رسوخ کرده يمان را چون بهار
در تو گريه کنيم. تو مي آيي و پايان مي دهي به صبوري يلداي هجرتي که از شفق حضور تو التهاب
سپيده زدن دارد. تو مي آيي آخر تو از نسل آمدني. از نسل بشارت. از نسل جاء الحق و زهق الباطل.
به اميد آن روز
آمين
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 12:24 توسط : مرز
تعدادی از ما اعتراض می کنیم که چرا گل سرخ خار دارد در صورتی
که ما باید خوشحال باشیم که خار هم گل دارد .
آلفونس کار
کسی خوشبخت میشود که هرگز به بدبختی فکر هم نکند .
امام علی
عشق بالهای است که خداوند به انسان داده تا از طریق آن به طرف او
پرواز کند .
میکل آنژ
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:52 توسط : مرز
براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد، ديوانه
هيچ نداشت و گريست، گمان کردند چون هيچ ندارد
مي گريد، اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشک
است![]()
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 11:58 توسط : مرز